مي نويسم.....
خط مي زنم....پاره ميکنم...
نميدا نم....گاه گداري اينگونه مي شو م
هر بار حسي را توان وصفم نيست همين حال و هوا را دارم!
حالم عجيب است.....اما بد نيست....فقط عجيب است....
حيف !
زمان را نميشود زنجير کرد...
خاطره ها را هم !
با اين و آن هم نميشود تقسيمش کني
امااين را فقط تو مي داني عزير دل !
تو که از اهالي يک شنبه اي و راز مرا مي داني...
تو که دستهايت به سخاوت بارانند و آغوشت گوشه اي از بهشت
تو اين حال عجيب مرا ميداني
خوب است !
خيالم راحت است لا اقل براي تو نميخواهم مدام پي واژه بگردم ......
گمان مي کنم ، سکوت هم که ميکنم ، تو مي شنوي.....
خوبيش همين است که تو از اهالي يک شنبه اي نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 8:4 عصر روز دوشنبه 4 شهريور 1387
در اين شب از امام محمد باقر (ع) روايت مي کنند که ايشان فرمودند: چهار رکعت نماز که در هر رکعت بعد از حمد صد مرتبه سوره توحيد مي خواني و بعد از نماز مي گويي:
اللهم اني اليک فقير و من عذابک خائف مستجير اللهم لا تبدل اسمي و لا تغير جسمي و لا تجهه بلائي و لا تشمت بي اعدائي اعوذ بعفوک من عقابک و اعوذ برحمتک من عذابک و اعوذ برضاک من سخطک و اعوذ بک منک جل ثنائک انت کما اثنيت علي نفسک و فوق يقول القائلون.





چشم بر هم زدني نيمه شعبانها‚ ماه رمضانها ‚ محرمها ميگذرند و اکثر ما هنوز صداي صوت قرآن آقامون را نشنيديم و جمال وجه الله ايشان را نديديم.تا کي بايد صبر کنيم؟ بيائيد امسال شب نيمه شعبان دست به دست هم دهيم و در ساعت صفر عاشقي (12 شب) در هر نقطه اين زمين کوچک هستيم دو رکعت نماز به نيت عشق بخوانيم و مضطرانه خدا را به اسماء ش قسم دهيم و ظهور آقامون را طلب کنيم. عزيزان دين ما ,روح ما, جامعه ما, افکار ما و دل ما دچار سرطان شده و روز به روز نحيف تر ميشود و درمانش فقط و فقط به دست طبيب مهربانمان است. باوردارم اين دعاها‚ اين ختم قرآنها‚ اين نمازهاي خالصانه خالي از اثر نيست. که اگر اثر نداشت آقا از طرق مختلف پيغام نميدادن که به جوانها بگين براي فرج من خيلي دعا کنند.
عزيز ديدنت را بهانه بسيار داريم اما بها، نه!
*التماس دعا*
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 4:37 عصر روز شنبه 26 مرداد 1387
چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن ؛ تبر به دوش بت شکن خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
براي ما که خسته ايم نه؛ ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نيامدي...
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 4:7 عصر روز شنبه 26 مرداد 1387
من نه عاشق بودم، نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من... من خودم بودم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد.
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 8:47 عصر روز شنبه 19 مرداد 1387
به سان رود ...
که در نشيب دره سر به سنگ ميزند،
رونده باش،
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست،
زنده باش ...
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 8:18 عصر روز جمعه 11 مرداد 1387
روزگاريست
آسمان را ستاره مي چينم
چشمک مي زنم مهتاب را
ماه به ماه
تا که ياد هاي ترا
با خداي خويش تقسيم کنم... .
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 7:15 عصر روز جمعه 28 تير 1387

? آرزو ميکنم هميشه يادم بمونه بيشتر از خودم منو دوست داري، حتي مواقعي که حس ميکنم تنهام!
? آرزو ميکنم، وقتي را داشته باشم براي فکر کردن، به آنچه بودم-هستم و .... خواهم بود!
? آرزو ميکنم بتونم هموني باشم که تو ميخواي!
? براي زماني که مغرورم آرزو ميکنم. بفهمم اونقدرها بزرگ نيستم که فکر ميکنم.
? و براي زماني که خودخواهم، ... بفهموني م وجودم به تو وابسته ست.
? خيليايي هستن دور و برم که آرزوشون يه لحظه در آرامش زندگي ِ کردنِ ، آرزوم به آرزو رسيدن اوناس.!
? و مهمترين; زندگي يه نعمته، آرزو ميکنم بتونم به بهترين نحو براي رسيدن به هدفهام تلاش کنم.
? دوست دارم سالِ ديگه که ميام اينجا، به همه ي آرزويايي که داشتم برسم. حتي به همه ي اون آرزوهايي که فقط به خودت گفتم! کمکم ميکني.... شکي ندارم.
يکي از حساي قشنگ دنيا اينه که بفمهمي يکي به دعاهاي تو ايمان داره!
اگه امشب دلتون تا يه جايي ژر کشيد مارو فراموش نکنيد.
و ثبت ميکنم تا يادم نره زندگي مجموعه ي تمام آرزوهاييه که داشتم ولي نتونستم بهشون برسم، و اونايي که خواستم و بهشون رسيدم!
? آرزو ميکنم، يادم نره اومدنم به اين دنيا واسه چيه؟ و رفتنم خيلي زودتر از اون چيزي ِ که بشه پلک زد!
صداي باد مي آيد ، عبور بايد کرد
و من مسافرم اي بادهاي همواره...
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 9:45 عصر روز پنجشنبه 20 تير 1387
خدايا دلم براي سجده هاي همراه عجز و نيازم ، تنگ شده ...
خدايا دلم براي با تو بودن و براي تو بودن تنگ شده ....
خدايا!
شرمنده ام از زيادي گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام
پروردگارا!
از قدر نشناسي خودم ، ازاين که هر روز باعث ناراحتي تو مي شوم شرمسارم.
اي خداي بزرگ !
چه بگويم ازکدامين گناهم نزد توطلب عفوکنم
خدايا !
به کدامين گناه اشک شرم از ديده جاري سازم.
هروقت که خواستم زبان به حمد و ثنايت بگشايم، اشک در ديدگانم جمع شد و بغض شرم و پشيماني ازگناهان، ديگر مجال سخن
گفتنم نداد.
بارالها !
مرا ازاين منجلابي که در آن گرفتارشده ام نجاتم ده
به اين پرنده ي اسير، پر و بالي ده تا خودش را ازاين قفس رهايي بخشد و طعم آزادي و رهايي را تجربه کند
خدايا!
مرا فرصتي ده تاپاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتي براي يک لحظه آنچه باشم که تو مي خواهي
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 10:18 عصر روز شنبه 15 تير 1387

از صداي تيک تاک ساعت متنفرم که مدام نبودنت را به رخ لحظه هايم مي کشد!!!
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 2:29 عصر روز پنجشنبه 13 تير 1387
يک پنجره براي سرودن،
يک پنجره براي شنيدن،
يک پنجره براي تماشا،
سهمي است از تمام زمين ،
رو به روي من.
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 1:56 عصر روز سهشنبه 10 ارديبهشت 1387
روزها بود که گم شده بودم يا شايد هم گم کرده بودم راه رها شدن از فرياد هاي درونم را ، اينجا که رسيدم رودخونه بود و درخت ، کوه بود و پرنده ، ساز بود و آواز ، اما کسي نبود يک هم راه يک هم درد ، ساز داشتن اما کسي نواي دل من را نمي نواخت گم کرده بودم همه چيزهاي خوب را نغمه هاي دلم خاموش شده بود و ...
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 1:25 عصر روز يکشنبه 4 فروردين 1387
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 10:0 صبح روز جمعه 10 اسفند 1386

چه مهمانان بي دردسري اند مردگان،
نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند،
نه به حرفي دلي را آلوده،
تنها به شمعي قانع اند
و اندکي سکوت!!!
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 1:7 عصر روز دوشنبه 6 اسفند 1386
من يک چهار ديواري دارم
و کاغذ و قلمي
قلمي که گاه و بيگاه جور مرا مي کشد
و حرفهاي ناگفته ام را بر کاغذ مي نويسد
در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الکن نيست،
من من نمي کند، کم نمي آورد و ...
مي نويسد
شيوا، بي غلط و بدون بروز هر گونه احساسي
وقتي مي نويسم گونه هايم سرخ نمي شوند،
اشک هايم فرو نمي ريزند،
عصباني نمي شوم،
صدايم هم نمي لرزد...
و کاغذ چه صبور، نوشته هايم را گوش مي دهد!
واکنشي از خشم در او نيست،
نگاه عاقل اندر سفيه نمي اندازد،
مرا به خاموشي وا نمي دارد،
تنهايم نيز نمي گذارد...
در آخر من آرام و سبکبال، به کاغذم مي گويم:
همه اينها را گفتم که بگويم گفتن بلد نيستم، اما نوشتنم بد نيست.
و او همچنان صبور گوش مي کند...
آنگاه کاغذ را به آب مي سپارم
و آب مي داند که آن را به دست چه کسي برساند...
و من دوباره به چهار ديواري ام باز مي گردم.
در پي قلمم و کاغذ صبوري ديگر...
من يک چهار ديواري دارم.....
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 11:0 صبح روز دوشنبه 29 بهمن 1386
يا هو...
گلويم گرفته ، اما اين بار نه از سرما از بغضي کهنه ، گرچه برف سنگين رقت باري مي بارد و استخوان هاي تنم اين بار با اشتياق رطوبت را بو ميکشند تا شايد درد جسماني درد روحاني را تسکين دهد. روزگار از پوشش پوشالي براي خود تنپوشي ساخته به سپيدي برف ، اما طالعش از ابتدا سياه بود. حنجره ام ناخوش است ، آن چنان نا خوش که حتي توان ندارد ناله سردهد. قدم بر روي مردابي نهادم که يخ بسته بود ولي ناگهان همچون سگي بي پناه فرو رفتم و يخ ها تمام تنم را پاره پاره کرد و تکه يخ ها سرخ شدند تا ماهيت آب که در لباس انجماد ظاهر شده بود بيشتر از پيش ملموس شود.آب که نماد روشنيست اين گونه خون را از کالبد قلب آدمي بيرون مي کشد ، ديگر چگونه مي شود به آدم برفي ها اعتماد کرد . آنقدر بي رمق گشتم که توان فشار دادن جان قلم را بر صفحه سياه کاغذ ندارم.من به انتهاي اين جاده متروک رسيده ام.
يا حق!
نویسنده » آهـــــــــــــــــــــاوران . ساعت 11:24 صبح روز جمعه 23 آذر 1386